,وقتی جوجه ما میخواست بیاد با یه کم عجله
سلام عشق مامان
میخوام بگم از روزی که جوجوی من تق تق و تق در زد و اومد چند روز ی بود من و بابایی خونه بابااغا(کاکه)بودیم اخه به خاطر خرید بلدزر واسه بابایی رفته بودن خرم اباد .منم از دنیا بی خبر واسه خودم می اومدم و میرفتم انگار نه انگار که ماه نهم و یه عالمه احتیاط و ناز کردن میخواد اخه گل پسر از اولشم این سونیا خانوم که من باشم مامان تو گل پسر ناز کردن بلد نبودم و یادم نمیگیرم .اخه خیالممم راحت بود که هنوز وقتش نیست که روی ماه شما روئیت بشه.چند روز پیشش رفتم پیش خانوم دکتر آبام سونو گرفت وگفتند برو 28اسفند واسه بار اخر بیا که نشد که بریم 
شماعجله داشتی خلاصه شب با بابایی رفتیم بیرون یه کم گشتیم و یه شیر موزام خوردم که انرزی بگیری ولی انگار زیادی قوی بود که بعد 2 ساعت کیسه ابم پاره شد بابایی میگفت سونیا من فردا میرم سردشت 3روز کار دارم تسویه حساب و کارای پایان سال منم گفتم سال تحویل من باید بانه باشم منم ببر بانه که تنها نباشم گفت حالا ببینیم
که تو این وقتا بود با بلند کردن تشک کیسه آبم پاره شد زنگ زدم به هلاله دوستم گفت پاشو برو بیمارستان که منم وسایل ایی که آماده کرده بودم برداشتم و زنگ زدم به مامان جون گفتم من دارم میرم بیمارستان شما هم بیایدبیچاره نصف شبی شوکه شده بود مگفت نترسی ها الان راه میوفتیم بی خبر از این که من پوست کلفت در کمال خونسردی به سر میبرم با بابایی رفتیم بیمارستان شهید قلی پور بوکان که دعا میکردم دکتر خودم اونجا باشه که نبود ماما های اتاق زایمان بستری ام کردن فقط من اونجا بودم اون وقت یاد لیلا دوستم افتادم و جمله مشهورش اغلا دی گدی یدی بابا رفت دنبال مامانش تا بیاد پیشم تو این موقع یه خانوم اومد ظرف یه ربع با دو تا جیغ بنفش تو همون اتاق بستری بچش به دنیا اومد وایییییییییییییییییییییییی تازه داشتم می ترسیدم
چندتا صلوات فرستادم وآیه الکرسی خوندم تا آروم شم و مرتب ام به بابایی اس م اس دادم از وصیت گرفته تا حرف ای دلم ولی فکر کنم عصبانی شده بود جواب مو نمیداد اخه بابایی می خواست سزارین شم من قبول نکردم ساعت 3/5 صدای مامان ام دل گرمم کرد اخخخخخخخخخخخ جون مامان ام 1
ساعته از بانه اومدن دستشون درد نکنه چشاش قرمز قرمز بود گریه کرده بود یه عالمه بهم اب زمزم داد.تا صبح ساعت 8 دکتر اومد سرم وصل کردن راستی دونه دونه تخت ام پر میشد ولی خیلی بد جیغ می کشیدن ادم زهر ترک میشد یه خانوم مسن هم بود بچش مرده به دنیا اومده بو منم از 10 دردام داشت شروع میشد سعی میکردم جیغ نزم انرزی ام مصرف نشه هر نیم ساعت ام میو مدن معاینه میکردن و ضربا قلب تو میگرفتن یه کم رفتم جلوی در تا بابا جون و دایی سینا رو ببینم زحمت کشیده بودن اومده بودن بیچاره دایی علی جون تنها مونده بود مدرسه داشت .بابایی هم به لباس صورتی من میخندید
دیگه جونم برات بگه از ساعت یک دردای شدید شروع شدن ومن فقط همه رو نگاه میکردم از درد به خودم میپچیدم راستی عمه بهار و سیران هم اومدن سر زدن بهم ماما های بخش زایمان بهم خیلی میرسیدن میگفتن ای چون ارومه میایم پیشش بیچاره اون مامانای دیگه فقط دعا میکردم واسه سلامتی تو همه نی نی ا واسه بابایی جون اخه همیشه تو جاده است که همیشه سالم وتن درست باشه واسه من و تو .و مامان بابای خودم واسه دایی سینا که کارش جور شه واسه علی واسه همه مخصوصا اونایی که گفته بودن خانوم دکتر سونیا ولایی اومد گفت وقتشه ببرید اتاق زایمان 
دوست عمه سیران لاوین و خانوم یونسی مرتب بهم سر میزدن .تا خانوم فوزیه امین زاده گفتند من خودم زایمان سونیا رو میگیرم رفتم اتاق زایمان رو تخت نشستم دردام دیگه خیلی سریع وپشت سر هم بودن 
و فقط چشمم به ساعت اتاق زایمان بود که ببینم کی به دنیا میایی درد ی احساس نمیکردم با گفتن اذان عصر یه کم بعدش ساعت 16/14 چهارو چهار دقیقه طنین صدای قشنگتو شنیدم خدااااااااااااااااااااااااایا شکرت اشکام همین طوری می اومد پایین
از خوشحالیییییییییییییی ای خدا این از گوشت و خون منه اونجا صد بار قربون مامانم شدم گفتم مامان حلال ام کن چه حس خوبی داشتم به دنیا آوردنت درد نداشت ولی بخیه زدنش که پلاکت ام پایین بو زیاد بخیه خوردم و دردش طاقت فرساخانوم امین زاده دست گلت درد نکنه خدا خیرت بده وزنت 2800 قد 56 دور سرت 32سانتیمتر اخی قربونتتتتتتتتتتت بشم خداییییییییییا عظمتت و شکر 



,وقتی جوجه ما میخواست بیاد با یه کم عجله
